بزرگ راه

بر نوار رود
مثل حرفِ اضافه
در کرانه 
بی که در کران اضافه شود
ایستاده
پشت به انبوهیِ صَخره-شیشه و سیمان
رو درسَمند های عاصیِ آهن
 کرگدنانِ پولاد زِره  
که بر نُکِ ابر های سَمی شان 
رَمیده اند
در شارِعین ِشهر
  به تَرنُم و طغیان 
عبورگاهانِ در هم لول
که لولی نمی شوند
گُم-مکان.

هر چه پا کشیدم
درحاشیه ها
شیارها 
نرسیدم دریا.
 هم بِسترم 
سگی سیاس
پارسَش جهندَم 
هم پَرسه
هم غذام
را گُشام  
همین که خواس 
از رود رَد شه
پَخش و پِلا ش
ریخت روی قیرماسه ها.

اسبان 
کرگدن ها 
می رَمند مقابل اش
بر جنازه 
پشت در پشت
با صُم ها ی دایره شان
شی شاهنآ تشِ تَن ها شان
می تازند 
شتابان 
به درازای مجرا
خون
 پخش 
 می شود

من چطورنایستم؟ 
خُشگک زده  
دیگر کی است
 نگهبان خواب های مصنوعیم ؟
دیگر کی است کشیک شبم؟
سیا
سیا
تو مرده ای!
دیگر کی است غمخوارم؟

پیرار 
از اینجا رَد شده بود  
در همین رود
تن بِشست 
غزل آلاها به بازوش
 فَلس مالیدند
بی آنکه خونش ریخته شود.
در کرانه ها 
زیر چنار ها
بید مجنون ها
تا نخل ها
 در یا
دُرنا 
طلوع ماه 
بر افق 
 چند برابر بزرگتر
 نارنجی تر از همیشه
   در نرماهنگِ امواج وکهکشان
خفته بود
در رویای پریان.
 
این اسب های شَطَنه
 کرگدن های جِن زده
که آدم هارا بلعیده
 هراسان می دوند
اینان
کجایی اند؟
اشباح شان را دیده بودم 
محکوک بر دیوار و سقف غار
چرا  رَد رَد شان تمام ندارد؟
من در مِه شان
گم خواهم شد
قطعا
رقص اَش
 با صُم چرخه های بی مجالِ پ لاستیک

هم بسترم
 سگی بود
به سیاهیِ چاه
یک شب میان زوزه ی باران
اندام مُنجمدش را
در گرمای تنم 
که از هِروئین بود
سخت فشردم
تا جان گرفت
از آن به بعد
پاسوخته ی من
عجیب با وفا

جرعت نمی کنم
پایم به رود خیس شود
اینجا بندی حتی نیافتم 
که سمورها درپیچیده باشند
سَروی یَله
که  پُل شده باشد

چطور ماتَک نزنم
وقتی بَند بند اش 
زیر صُم چرخه 
خون
استخوان
موی 
 بر 
راستای
 رود
کشیده
 می شود؟
آه 
رفیقم
 نازنینم
کاش 
هزاره ای دیگر
 در غار خفته بودیم
کاش 
هرگز 
از کوه 
پایین نیامده بودیم
صدای زوزه آخرش را شنیدید؟
 تن چل پاره ات را 
چگونه بجورم؟
یارِ غارم
زبان بسته 
چگونه بی درنگ 
درعرض رود دویدی؟
آه دکتر
من دیگر خوب نمی شوم
به فریم سیاه عینکتان قَسم
یک دُز نورسیا
به رود رگانم بچکانید
اسمش چه بود؟
توتونازی؟ 
(باشد 
که بر درگاه دوزخ
در حشر او
 بر آید)
یا لا اقل 
مورفین زیاد تجویز کنید
دکتر!

از پشت شیشه ی عینک ته استکانی اش
با سیاهه های چشمان
که در سفیده ها
در هجوم موی رگان سرخ
زُل می زنند
بعد از پکی عمیق به سیگار
در حالی که دود
از بین دندان های زرد مصنوعی اش
بیرون می تراود 
در بخار 
می گوید: 
با صدایی خَفه:
- تو مرخصی
و بی درنگ 
بلند صدا می زند: 
-پرستار
برگه ی ترخیص.


روپوش سپیدش
حَل می شود
در مِه
 صدای تاق تاقِ وِرنی اش

 
امضا یی قرمز
پای  سطر ها ی تَرخیص
در دستم
از آن به بعد
 مُرخصی ام
همین جا
که سگم را برد.
 آسمان
برام
رَحم نخواهد داشت.
برف است؟
 خاکستر؟
یا هزار چتر باز سپید؟
ببین
چه خوب فرو می ریزند
بر سرخی بزرگراه.

کلمات کلیدی : شعر |

 شاعر : هادی حدادی
سایر اشعار این شاعر