شماره سه
ماهنامه ((وزن دنیا))
سنگی بر گوری
سرمقاله

گنجشکهای خاطره بیم گریز چیست

 

من واژگون مترسک دشت جوانی ام

 

پرویز خائفی

 

از آخرین باری که من، غلامحسین امامی، رضا پرهیزگار با پرویز و داریوش نوید گویی جمع شده بودیم، سه سالی میگذشت. به خانه ی ایرج خدیش، خنکای بادی که میوزید و درخت سیبی که بر سرمان سایه میداد، پرویز را به یاد خانه ی قدیمش در رکن آباد انداخت و به ایرج گفت همین دور و بر خانه ای هم برای من پیدا کن! طفلی ایرج هم جدی گرفته بود و مدتها این بنگاه و آن بنگاه پیِ خانه میگشت. یک روز گفت به پرویز بگو پیدا کردم.

 

ـ چی رو؟

 

ـ خانه برای پرویز!

 

گفتم ای بابا، پرویز یک چیزی گفت دیگر دنبالش را نمی گیرد که. میخواست یادی کرده باشد از خاطره ی خوش آن خانه ی مشرف به دره.

 

حالا، در بیمارستان، آخرین لحظات زیر خیمه ی اکسیژن چه یادهایی از ذهن طنازش می گذشت؟ پاره یادهایی از دغدغه ی همیشگی اش شعرهاش: وطنیه ای ها، عشق های گریزان جوانی، دختران و همسری که بی آنها تحمل خانه براش سخت بود؟ آن میل گهگاه به رفتن که با استعاره ی تیشه و تبر در شعرهای آخرش؟ یا رؤیای آن خانه ی از دست رفته؟

 

***

 

خیابان هدایت در طول همین شش ماه آنقدر عوض شده که خانه ی پرویز را داشتیم گم میکردیم.

 

همسر پرویز نبود. خانم شکوفه شایگان گویا در سفر آمریکا به دیدار «گل اندام» بوده که پرویز به بیمارستان منتقل میشود. غیاب او در خانه محسوس بود؛ هر چند دلارام و مهین خانم دور و بر پرویز می گشتند، و شکر که پرویز با همه گلهای که از دوریِ شکوفه خانم داشت، و به دلارام گفته بود ده تا هم باشید جای شکوفه را نمی گیرید، احساسی رودکی وار داشت با چهارصد کنیز زرین کمر.

 

دلارام با لبخندی چندمعنا گله میکرد که بابا صدا کرده: «آهای کنیزان من

 

نمیدانیم رودکی چه حسی نسبت به خیل کنیزکانش داشته. اووووه، راستی راستی چهارصد کنیز؟ اگر قرار بود رودکی ذرهای از حسی را داشته باشد که پرویز با فرشته های شانه هاش، شکوفه، ارمغان، دلارام و گل اندام دارد که دیگر اثری از شعر در کارش نمی ماند! زندگانیاش شعر مجسم میشد. درحالی که خیلی از شعرهای خائفی الهام گرفته از همین الاهه گان زندگی اش هست.

 

این حس خوشبختی کمترین حق پرویز است، شاید چون مهربانترین بابای دنیا هم باشد. دلارام میگفت کوچک که بودیم، روزهای بارانی پرویز نمیگذاشت مدرسه برویم. ما را جمع میکرد و برایمان داستان میخواند.

 

از آخرین بار که شاعر را دیده بودیم، تنها تفاوتی که کرده بود، کشش در برخی کلمات حرفهاش بود و واژه های فرّاری که گاه باید دنبالشان میگشت. چه حسی است برای شاعری که کلمه های عادیِ روزمره از برابرش میگریزند، یاد لحظه هایی که خیل واژه ها احضار می شدند که: ای فرمانروا، حاضریم!

 

و پرویز هیچگاه بر سر دار و ندار نه گلهای جدی داشته و نه شکوهای از توان و ناتوانیهای این روزش؛ اگر گاه یادی بوده، از رفتهای چون برادرش خسرو ـ یوسف شیراز ـ ، برادر دیگرش بهرام خائفی؛ و نهایت از دست شدن خانه ای دلکش در شیبِ تنگِ الله اکبرِ شیراز که در شعرش خواننده را هم با خود همراه میکند و این شعر خود معلوم نیست شکایت است یا شکر:

 

...آنجا که خانه ی من بود

 

و آسمان... آن باژگون

 

آیینهای ز دشت چمن بود

 

وقتی که آفتاب

 

زرینه بر کوه می شکست

 

ماران جویبار

 

در پیچ و تاب سنگها یله میشد

 

من کاسه کاسه

 

سکر هوا مینوشیدم

 

بر مخملین بستر مهتاب میخوابیدم

 

چشمم حریص، مزرعه ی رنگ میچرید

 

آنجا، نه اینجا

 

بانوی عصر چادری پاییز

 

بر دار شاخه ها

 

صدها گلیم نخ نمای پسین می آویخت

 

و ناگهان، سیلاب جوجکان طلایی

 

از لانه های نمناک بوته میگریخت

 

آنجا

 

نه اینجا

 

آنجا که خانه ی من بود

 

در تنگنای وسعت یک دشت

 

شب را جرقه های چراغان

 

بر روشنان روز گره میزد...

 

اینجا، در آپارتمان کوچکِ خیابانِ هدایت است که این یادهای زیبا بدل به شعر شده اند، وگرنه آنجا اگر آنقدر را در نظر شاعر داشت، فروش نمی نهاد. حالا گاه تکه پاره های خاطرات آن خانه در تاریک روشنای ذهن خیلی از دوستان شاعر مانده، بی آنکه شاعر آنها را یاد بیارد.

 

شاعر انسان لحظه هاست. عمری دیگر باید او را تا همین لحظه های اینجا را جایی دیگر در شعری دیگر مانا کند.

 

باری، مهین خانم به محض دیدن رضا پرهیزگار از خاطره هایی گفت که دست کم چله ای بر آن میگذشت: یاد شیراز و آسیاب سه تاییِ گردانش. یاد باغ اسماعیل بیگی و کوچه ی باغ صفا و باغ نشینی ها و مطربان سه شبانه روزی اش...

 

بر سر بیتی از شعر:

 

به تنگنای حصارم ز نیش تجربه بیدار

 

عجب که پند رهایی دهند حلقه به گوشان،

 

بحثی پیش آمد که در نیم بیت دوم، شاعر انتظار پند رهایی از «حلقه به گوشان» ندارد. و این آموزه ی چند دهه است در تقابل با شعر «پریا»ی شاملو که از غلامان زنجیری انتظار ارمغان آزادی داشت. و پرویز از جدلهای کلامی گفت که با شاملو داشت بر سر شناخت حافظ.

 

درحالیکه بدنه ی اصلیِ شعر خائفی را مضمون های اجتماعی شکل میدهد، کمتر اتفاق میافتد که زیبایی و خیال فدای شعارهای سیاسی و اجتماعی شود. در میان مضمونهای رومانس، ستایش حضور الاهه گان، شعر او را به تعادلی مشی و مشیانهای میرساند. همچنان که عشق او به شیراز و قدمگاه حافظ نیز پیوسته شعرش را با کشندی عاشقانه درگیر میکند:

 

شیراز،

 

دو قدم بیشتر نیست

 

از خانه،

 

تا خواب حافظیه

 

از حافظیه، تا خانه، تا سماع...

 

اما در این دو قدم انگار...

 

با سایهات قدم زده باشی.

 

ساعتهایی تند گذشتند و برگشتنا، جز غلام که باید سریع سر میزد به کتاب اسفند، نه من دلم میخواست برگردم، نه رضا دلش می آمد دل بکند. پرویز به کمک رضا بلند شد، کنیزانش را صدا کرد: «این... این رو بیارید

 

ـ چی رو؟

 

ـ این...

 

ـ واکر؟

 

ـ واکر!

 

نگفت به مشایعت میخواهد بیاید تا دم در. عید یک بار به مشایعتِ صدرا تا دمِ در آمده بود و افتاده بود و شکوفه خانم را هم با خود انداخته بود.

 

واکر را که گرفت، میخواست کمر راست کند. دلارام هم دنبالش. حرکت سختش بود. چیزی زیر لب گفت: ای... آی؟ به گلایه کلمه ای گفته نگفته آمد و رفت. و گفت هیچ! میخواستم گلایه کنم میبینم درست نیست.

 

***

 

در خیابان هدایت آفتاب ظهرِ تیرماه سایه ای نگذاشته. زیر سقف بتونیِ ساختمانی نیمساز، لحظه ای ایستادیم. در ظهر ساکت رمضان ماشینی پیچید به سمت رحمت آباد. جوانی در پیاده رو دست بلند کرد و داد زد: سلام شاعر! پرویز خائفی با موهای سیاه و ابروهای پیوسته از پشت فرمان سر برگرداند به جوانی که نمی شناخت لبخندی زد، سری پایین آورد و آرام دور شد. حدوداً ۴۵ سال پیش؛ کمتر یا بیشتر.

 

و بعد هر یک به راهی رفتیم