چه مردی

از زمستان گذر کرده است

با یالی سپید

و دهانی غرق خون

که بلوط می‌خوانَدش

چه مردی است

که بر گمان عصر گام می‌کشد

و حدود باد در موهایش

تمرین حرکت می‌کند

دندان‌هایش

سی‌و‌دو حرفِ الفباست

که از آن سه حرف را برکشیده‌اند

و در چشم‌هایش

ابر پاییزه

به گریستن است

 

به پیش می‌راند

بر ساعت چهار و پنج دقیقه

در خیابان جمهوری

و بر کناره‌ی فصل مهمیز می‌کشد

 

بلوط می‌خوانَدش

راه می‌خوانَدش

براده‌ی استخوان

از عبور عمر می‌خوانَدش

و اندوه

که غروب درههای پیرسلمان است.

کلمات کلیدی : |

 شاعر : محسن توحیدیان
سایر اشعار این شاعر