شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

سیه‌مستان  چشمت را فقط انگور می‌فهمد

سیه‌مستان  چشمت را فقط انگور می‌فهمد
هرآن‌کس خورده از جامت مرا از دور می‌فهمد
چنانت لحن شیرینی است درون تار شهنازت 
بیات و نغمه‌های دشتی‌ات را شور می‌فهمد
ستیزه صبح و تاریکی است رسولانند پلکانت
بشارت‌های ابرو را کسی منظور می‌فهمد 
شب افتاده است روی شانه‌های جاده‌ای غمگین
چنین بی‌روزنی‌ها را گمانم نور می‌فهمد
نه راه رفتنی مانده نه جای ماندنی باقی
شروع بی سرانجامم شب مذکور می‌فهمد
تو آرامی ولی جنگ از نگاهت اختیاری نیست
بریزان زهر چشمت را بر این مجبور می‌فهمد
گریبانم به دست تو بکش هر جا که می‌خواهی
که این پیراهن چرکین زبانِ زور می‌فهمد

محمد چرابه

تک نگاری

شعرها

دیر کردی پس چه شد؟ در من تب دلشوره‌یی‌ست

دیر کردی پس چه شد؟ در من تب دلشوره‌یی‌ست

فرزانه میرزاخانی

سلام بر همپیاله‌های من 

سلام بر همپیاله‌های من 

یونس هدایت مقدم

شرجی یک کابوس!

شرجی یک کابوس!

شهرام شهیدی

بشمارها

بشمارها

محمد اشور