شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

ابری بزرگ مرا اندوه صدا می‌زد

ابری بزرگ مرا اندوه صدا می‌زد
و مادرم رسول
میان این دو نام زندگی کردم
و به هر دو عادت کرده بودم
مثل گیاهی معطر
که روزهایی با باران و
روزهایی با آفتاب سر می‌کند
...

در زندگی
گاهی دست‌هایم را برمی‌داشتم
و کلماتی می‌نوشتم
گاهی شاخه‌ها را به‌هم نزدیک می‌کردم
گاهی ابرها را

در زندگی فهمیدم
طوفان با شاخه‌های کوچک چه کار می‌کند!

نام دیگرم را آبی آسمان‌ها به من گفتند
آن را به هیچ‌کس نگفته‌ام
هیچ‌کس
گریه‌اش را برای دیگری تعریف نمی‌کند.

سیدرسول پیره

تک نگاری

شعرها

پیش از این قلبی داشتم

پیش از این قلبی داشتم

فاطمه اسکندری عرب

مزامیر غریزی

مزامیر غریزی

علی الفتی

و آینده‌ام را درخت کرده‌ا‌‌ند

و آینده‌ام را درخت کرده‌ا‌‌ند

شاهنده سبحانی

جای امن

جای امن

واهه آرمن