شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

گزارشی به مجلس قانون‌اساسی آیندگان

یک
شبِ خود را من
این‌گونه صبح می‌کنم:
چراغ‌ها را
یک‌به‌یک
خاموش می‌کنم
تا اشیاء به نورِ خود روشن شوند
تا آفتاب بیاید
پایین بکشد
فتیله‌ی باقیِ چراغ‌ها را
چشم دوخته‌ام
به پنجره‌ی اتاقم.

باید درخشی باشد از تاریکی
اما روشن از چراغِ لق‌لق‌تابِ خیابان است.
دو
کاپشن بر دوش و
یک لنگه‌پا
هیبت جوانی را دارد کاج
که پایش را
در خیابان جاگذاشته
مضطرب
به آینده‌ای می‌نگرد
که در راه است
که او را پای همراهی نیست.
شبِ من
بگو شب و روزِ من
این‌گونه پابرجاست
چون خارخارِ پای بریده‌‌شده‌ای
حیّ لایموت است.

سه
از زندگان
که راهشان را
از مردگانشان می‌پرسند
تا به راه خودشان بروند
آموخته‌ام
که زندگی جاری
زندگی ساری‌ست
که نه فقط زندگی
که هر مرگی بی‌بدیل است.
و از بر کرده‌ام
قانون‌های اساسی دلم را
که: «مرگ حق است
زندگی حق‌تر».

عبدالعلی عظیمی

شعرها

غزل بی خنده‌ات آرایه‌ای دلخواه کم دارد

غزل بی خنده‌ات آرایه‌ای دلخواه کم دارد

احد متقیان فر

برادرم دیشب درگذشت

برادرم دیشب درگذشت

عبدالله علوی

دو شعر از رضا باب‌المراد

دو شعر از رضا باب‌المراد

رضا باب‌المراد

به پسر عموهایم گفتم نمی‌شود!

به پسر عموهایم گفتم نمی‌شود!

زینب حسن پور