شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

فلک

 

این چه خاکی‌ست
دست به سنگ می‌زنی 
گریه‌اش می‌گیرد، اما
چشمی      برای چشمه‌ها و رودها، نمانده است

گفتم: چگونه‌ای، ای ابر سیاهِ کوچک؟
گفت: پراکنده و سوخته
ـ پس ببار تا سبک شوی
پرسید: بر اینان...؟
و البته گفت که فردا ببینی
و من، خیلی تنهام.

این چه خاکی‌ست
ابر را شلاق می‌زنند که بریزد
ماه را شلاق می‌زنند که روشن شود
خورشید را شلاق می‌زنند که بسوزد
اما، بالای سر رودی کوچک می‌ایستند
تا آن‌قدر به‌خود بپیچد    
                                 که بمیرد.        
 

فریاد ناصری

شعرها

به جرم شانس نیاوردن

به جرم شانس نیاوردن

فرزین منصوری

چوار

چوار

احمد کریمی

ظلم، چاقوی تیز آخته‌ای‌ست روی مردم کشیده کبّاده

ظلم، چاقوی تیز آخته‌ای‌ست روی مردم کشیده کبّاده

پوریا سوری

  شهر را تکه‌ای چشم‌هات  خفه می‌کند در شعر

 شهر را تکه‌ای چشم‌هات  خفه می‌کند در شعر

بهراد باغبانی نیک