شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

در این شعر می‌خواهم مثل یک روانپزشک

در این شعر می‌خواهم مثل یک روانپزشک
حرف بزنم:

لطفاً
 فکر نکنید روح انسان‌ها کهنه می‌شود
نه،
روح انسان‌ها فقط ممکن است نسبت به روز قبل
یک زخم دیگر هم بردارد.

لطفاً:
اگر در آغاز رفاقت‌هایتان با دیگران
به آن‌ها قول می‌دهید
طوری که کبوتری در آن‌ها می‌سازید
که از خجالت سرش را پایین می‌اندازد،
در پایان هم اگر آن کبوتر را به شما نشان داد
حداقل نگویید چقدر پرنده‌ی نامتعادلی‌ست.

من اسم این کارهای شما را می گذارم:
«نامردی»

مرتضی صادقیان

شعرها

ئەو ئەستێرانەی شان لە گوڵی کراسەکەم ئەدەن...!

ئەو ئەستێرانەی شان لە گوڵی کراسەکەم ئەدەن...!

شیوه عبدالهی

جاده‌ای سوخته مانده‌ست؛ و اخگرهایش

جاده‌ای سوخته مانده‌ست؛ و اخگرهایش

بابک دولتی

فکر این را نکن که بعد از تو شعر من رو به انزوا برود

فکر این را نکن که بعد از تو شعر من رو به انزوا برود

ویدا حمیدی

از گیسوان مشکی‌اش، از شانه می‌ترسی

از گیسوان مشکی‌اش، از شانه می‌ترسی

تمنا مهرزاد