...
بله!
دیگر عاشقانهای برای نوشتن ندارم
اما دو چشم که خداست
با دو انجیل کوچک در مردمکهایش
هر شب به پنجرههای خانه میآید
کلید را پشتِسرم میگذارد و فشار میدهد که بگو
بگو
چه کسی محمد مختاری را کُشت؟
بعد دست میبرَد به دیوارهای خالی
فرو میرود در چیزی که نیست
و از یک حفرهی نامعلوم
به خیابانهای مجاور میریزد.
من اما حق ندارم
عاشق یک قرابت معنایی شوم
او شبیهبه هر چیزیست که میتواند
یک زن فنا شده را
به رنگهای سرخ برگرداند،
دو چشم که سربازهای مژهاش را ردیف میکند
و یک سمفونی نظامی را
با گامهای بلند مینوازد
بعد
زنهای زیادی از شدت علاقه
به کتابهای دیوانه بدل میشوند.
من اما سلاح مرگبارم را از دست دادهام
و حق ندارم یک روح دو تکه را
که در صورت یک قدیس گناهکار است
دوست بدارم
و حق ندارم
دیوانهای که توی رگهایم خوابیده است را
بیدار کنم
اما او چراغها را رد میکند
قرنیههایش را فشار میدهد
که بگو
بگو چه کسی محمد مختاری را کشت؟!
و تاریخ از انتحار یک چاقو
به دو صندلی الکتریکی
که در صورت یک خدای پست مدرن است
بسته میشود.
من اما
در خانهای که گریه میکند مدام
تنها میتوانم
اتاق را خاموش کنم
و فرصت اعترافهای اجباری را
از صورت تمام بازجوها
بگیرم.