شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

نفس‌ها


در آفتاب اشک‌های بیشتری هست
در چشم‌ها ابرهای بیشتری
و این را می‌شود از روی نفس‌ها فهمید
نفس‌های تو
این روزها لباس گرم بر تن کرده است
نشسته است توی زمستانی طولانی
تا با سکوت هم‌دما شود
فکر می‌کند به این‌که چطورمی‌شود آسمان یک روز بیاید پایین
و پاهایش را تا آخرین ابر دراز کند
تا ماهیان سرخ انگشت‌هایش را گاز بگیرند
نفس‌های تو
این روزها بیشتر از من فکر می‌کند
بیشتر از تو غذا می‌خورد
و بیشتر از هر دوی ما قدم می‌زند

باید تکه‌ای از خودم را بردارم
از زیر مقنعه
روی بند
توی کفش
که تنهایی بیشتری را حس کرده باشد
بریزمش توی دهانت
و تابستان تمام شود
پاییز هم تمام شود
زمستان هم
و ما از خاک سرمان را بیرون بیاوریم.
 

زهره چورلی

شعرها

 به‌دست همه چراغی بود

به‌دست همه چراغی بود

احمدرضا احمدی

زیرپوست شهر

زیرپوست شهر

محمود معتقدی

همه در این آینه حضور دارند

همه در این آینه حضور دارند

احمدرضا احمدی

دیر کردی پس چه شد؟ در من تب دلشوره‌یی‌ست

دیر کردی پس چه شد؟ در من تب دلشوره‌یی‌ست

فرزانه میرزاخانی