شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

در دل کوه

...

در دل کوه
با پوست سرها دف می‌زدند
ضرب انگشت‌ها بر دهان‌های خشک‌شده
نور را روی صورت‌های بی‌چشم می‌لرزاند
 دست زدی بشماری‌ام
از پا داشتم کم می‌شدم
و آنگاه که گفتند سرود ملی کشورتان را بخوانید
شلیک کردند به دهان‌ها،
دهان‌هایی با پیکره‌ی دهان
که دیگر حکم حفره‌های سرزمینم را داشتند...
نان سیاه ما کفر بود که آتش به آن زبان می‌کشید؟
نان ما دهان‌های چسبیده به تنور
که هر یک آواز سوخته‌ای بر لب گداختند.
تو که داری شالت را محکم می‌بندی
و لای سربندت سرب می‌ریزی تا سرت را باد نبرد
اگر پایت به قله رسید،
از ما بگو
از غارهایی که با سنگریزه پر نخواهند شد

مهسا نصرتی

تک نگاری

شعرها

فروبارِ عیشِ وِلَرم

فروبارِ عیشِ وِلَرم

سیدعلی صالحی

خزان گرفته‌ام و فرصت بهارم نیست

خزان گرفته‌ام و فرصت بهارم نیست

فاطمه شمس

تنها صداست که می‌ماند

تنها صداست که می‌ماند

فروغ فرخزاد

نشستم بی‌تفاوت روبه‌روی ماه در کافه

نشستم بی‌تفاوت روبه‌روی ماه در کافه

مهدی مهدوی