شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

دریا ناخواهری می‌کند

بخشی از یک شعر بلند

 

من برادرانم را گم کرده‌ام
شمال و جنوبم را گم کرده‌ام
و سال‌هاست در کویر سرگردانم.

مرا پشت همان نخلی به یاد آر
که وقت بوسیدنم
گل‌های پیراهنم بر لبانت چسبید
کنار آن بلمی 
که جنین چند ماهه‌ام سقط شد
و بندناف و جفت به زهدانم برگشت.

من شمال و جنوبم را گم کرده‌ام
دیگر آب‌های خزر
و موج‌های خلیج‌ فارس
مرا از یاد برده‌اند
مرا، ماهی آب‌های آزاد را.

قابله گفت: آل به جانش افتاده است، تب دارد و هذیان می‌گوید.
دروغ می‌گفت، آن‌که آل به جانش افتاده بود، من نبودم
مادرم بود
چادرشبش را به کمر بسته بود و شالیزاران را مادری می‌کرد
 آل به جانش افتاد
و آن سال
تمام خوشه‌های برنج 
خون بالا آوردند.

آن‌که هذیان می‌گوید من نیستم
مادر توست
وقتی نخستین فرزندش را با دستان خشکیده‌اش 
پشت همان نخل به خاک سپرد
و نوک‌پستانش ترک خورد
از بس که شیر داشت
تب کرده بود و هذیان می‌گفت
و زن‌عمویت
دختران دوقلویش را به او داد
تا سیرشان کند
زن‌عموی سینه‌خشکیده‌ی بیچاره‌ات
دخترعموی‌هایت خواهرانِ تو شدند
یکی‌شان عروس عرب شد 
کارون را پشت‌سر گذاشت
 و وقتی بازگشت جنازه‌ای بیش نبود
و آن یکی
در تنگ غروب تنگه گم شد.

من میراث‌دار همه‌ی زنان باغ اناری‌ام
سهم برادرانم عرصه و اعیان 
و سهم من انارهای کوچک خشکی که گوشواره شدند.
 

سپیده عاشوری

شعرها

پنج شعر از سیروس نوذری

پنج شعر از سیروس نوذری

سیروس نوذری

 کَلَکی در کار است

کَلَکی در کار است

روح‌ انگیز کراچی

لیوان چای منتظر بودم 

لیوان چای منتظر بودم 

معین صباغ‌مقدم

شانم داوەتە بەر خۆر و

شانم داوەتە بەر خۆر و

میلاد امان الهی