...
افتاد با ضربهی باتوم
مردی که از قابِ پیراهنش بزرگتر بود
نگاهش گره خورد به درخت کاج
و لبهایش آهنگی خونین را زمزمه میکرد
گاهی عقربهها، عقرباند
دقیقهها، استخوان لای زخم
در لایههای شب
هَرای میکِشد زنی در غمِ جوانش
گاهی غم، کاریتر میشود از دعای مادران
در این بهار فریبا
نه گلهای وحشی دشت
نه چشمه و رود
هیچیک جای خالی کشتگان را پُر نمیکنند.