شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

بس‌که رازِ فاش را در پرده خواندم، خسته‌ام

...

بس‌که رازِ فاش را در پرده خواندم، خسته‌ام
از نگفتن‌ها و گفتن‌های توأم، خسته‌ام
از عتابت بیمناکم، از شرابت بی‌نیاز
زهر اگر داری بیار، از شادی و غم خسته‌ام
نیست سیلابی که با تخریب، سیرابم کند
از نوازش‌های این بارانِ‌ نم‌نم خسته‌ام
بین آدم‌ها غریبم، آه! غربالت کجاست؟
از سکونِ نحس این دنیای در هم خسته‌ام
گفت: یک تن باید از ما همت عالی کند
گفتمش: من نا ندارم، گفت: من هم خسته‌ام!
دیگران گفتند: «آزادی!» من افتادم به بند
بازجو پرسید: جرمت چیست؟ گفتم: خسته‌ام!

محمدرضا طاهری

تک نگاری

شعرها

  شهر را تکه‌ای چشم‌هات  خفه می‌کند در شعر

 شهر را تکه‌ای چشم‌هات  خفه می‌کند در شعر

بهراد باغبانی نیک

تا زبان سرخشان از دار بیرون می‌زند

تا زبان سرخشان از دار بیرون می‌زند

زری قهار ترس

می‌توانی باشی

می‌توانی باشی

محمود بهرامی

این بهار را هم  نمردم و دیدم:

این بهار را هم  نمردم و دیدم:

ایرج کیا

ویدئو