شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

کوه بودم خاک بی بار کویرم کرده ای

کوه بودم خاک بی بار کویرم کرده ای
نوجوانی، ناجوانمردانه پیرم کرده ای
سرو بودم سربلند و سر به سقف آسمان
بید مجنونی نحیف و سر به زیرم کرده ای
نه بهاری رد شد و نه دوست داری پا گذاشت،
باغ بی برگ و درخت این مسیرم کرده ای
کاشکی می شد بفهمی دست خالی، راهیِ_
کوره راهی بی عبور و برف گیرم کرده ای
عقده هایت را بزن توی سرم، هی مشت مشت
عقده هایت را بزن وقتی اسیرم کرده ای
گرچه پیش پاچه‌خوارانت نشد، خوشحال باش!
لااقل پیش سر و همسر حقیرم کرده ای
روزی ما دست قوزی... روزگار نامراد!
ناامید و خسته و خرد و خمیرم کرده ای
خشم،تنها حس باقیمانده از این روزهاست
این چنین از زندگی از عشق، سیرم کرده ای

فرهاد صفریان

تک نگاری

شعرها

رؤیایی آن سوی روزگاران

رؤیایی آن سوی روزگاران

نصرت‌الله مسعودی

روی تخته بزرگ می نویسد A

روی تخته بزرگ می نویسد A

شهریار خسروی

اضافه نشدی از به مقدار هیچ عدد

اضافه نشدی از به مقدار هیچ عدد

مظاهر شهامت

از گیسوان مشکی‌اش، از شانه می‌ترسی

از گیسوان مشکی‌اش، از شانه می‌ترسی

تمنا مهرزاد