...

آبی 
دهانت آبیِ سیر 
از قصه‌های غریب 
و اشاره‌ای کبود 
رقص ظریف لبانت را 
برهم می‌زند 
گیسوان نیلی‌ات را جابه‌جا می‌کند 
و هیچ رنگی پیدا نمی‌شود 
که منشور نگاهت در آن بگنجد 
تو جوهر ژرف حیاتی 
در صدفی صبور 
که سکوت و هیاهو را 
آشتی می‌دهد 
ماهی فرزانه‌ای 
که تشویش را 
به خلسه‌ای عمیق 
بدل می‌کند 
بر سرانگشتان نور می‌چرخی 
چروک‌هایت را 
در کف خیزاب‌ها می‌شوری 
و سپیده‌دم دوباره
شهرزادی جوان می‌شوی 
سرشار از 
هزارافسانی دیگر 
و رازهایت همچنان 
در آتشفشانی غرق شده 
می‌تپد 
و من 
چقدر 
چقدر 
نمی‌توانم 
و باز هم نمی‌توانم 
در آخرین شب این قصه 
بلند شوم 
و چشمانِ باز تو را 
بر بوم بی‌شهریار خواب‌ها 
تصویر کنم.

کلمات کلیدی : شعر | مجله شعر |

 شاعر : اردشیر اسدیان
سایر اشعار این شاعر