شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

چگونه می‌توانم که آرام بگیرم

چگونه می‌توانم که آرام بگیرم
یک تنهایی طولانی که 
همه‌چیز را بگیرد ازآدم
حرف زدن عادی حتی
برایم سخت شده
چقدر می‌توانم به عکس‌های دخترانم
نگاه کنم وگریه
یا سیری ناپذیری‌ام از لحن‌های بی‌تکرار
که مانده به یادگار
انگارنه این که نسبت برده باشم
ازکهساران نامی و
ازرودهای افسانه‌ای
وگل‌هایی که رفیق به هم می‌گفتیم
آه که هیج‌چیز نمی‌تواند
غیبت چهره و صداهایی راجبران کند
به خنجری سپید خیره شوم مگر
که درچمن بنفش برق می‌زند
شاید صدای گمشده و
چراغی راپیدا کنم
که رودهای شعله‌ور به جانم را تسلا دهد
این‌‌طورنمی‌شود ادامه داد اصلاً
 

هرمز علیپور

شعرها

خوابیده‌ای؟

خوابیده‌ای؟

شوکا حسینی

چیزی نمانده از قلبت 

چیزی نمانده از قلبت 

مرتضی بخشایش

 صبح آن روز ساعت هفت از

صبح آن روز ساعت هفت از

محمد حسین عباسی

 به‌دست همه چراغی بود

به‌دست همه چراغی بود

احمدرضا احمدی