تبار من آبی
و رودهای خروشان
درون من جاری
اگر چه ترس و واهمه،
اگر چه در دل ابری
رنگ خوشهی گندم
و طعم سیب
هنوز پابرجاست
و من
هنوز،
به اغوای آن تمناها
تنها، با وزش واژههای شورانگیز
خواب میروم
و،
شعر وارد خواب میشود
و مرا میسوزاند
و کلماتم پوست میاندازند
و من در بودن غوطه ورمیشوم
و،
پروای پرواز در درون من میشکند
و نردبانی از کلمات مرا به آسمان میبرد
و من میشنوم:
اگر آبگونه شوی!
آبی میشوی
چون دریا