...
باران که شور شور ببارد به پهنهای
انگشت درمیآورم و میشمارمش
این یک تحیر است میان دو لاعلاج:
زور و غرور رفتنش و دوستدارمش
باران او ببارد و دریا کند مرا
غرقش نمیکنم که تماشا کند مرا
یخ میزنم که از دو طرف تا کند مرا
از آنسوی مواجهه سر دربیارمش
خود را اگر دچار به تردید میکنم
فکر «اگر درخت بکارید» میکنم
دارم حساب مصرف و تولید میکنم:
این میوه را به لب ببرم یا بکارمش؟
طوری که توی منگنهام در مقابلش
انگار هفتگردنهام در مقابلش
این بیشه را که یکتنهام در مقابلش
این سیل را که یکتنه در انتظارمش
خود را به بادهای رها وفق دادهام
خود را به چند حالوهوا وفق دادهام
خود را به فصلهای جدا وفق دادهام
پاییزمش عزیز دلم تا بهارمش
نفرین من به حال خوش و برقرار او:
او سبزه او گشایش بخت او بهار او...
میافتد عاقبت گرهی توی کار او
این بار ای گره به تو وا میگذارمش
میتابد آینه به جهان صبور سنگ
بگذار سنگ گور فقط روی گور سنگ
پس گوش کر نیار به بزم وفور سنگ
کوه و کمر بیار، که داد و هوارمش
کمها چه میکنند بهرغم زیادها؟
ای آه، ای برآمدنت از نهادها
تبدیل گشته است به این گردبادها
مثل سوار گمشدهای در غبارمش
دارند میدهند به هم، خوب و بد مرا
این بار اول است ولی تا ابد مرا...
او پشهای نکشته ولی میکشد مرا
من میگسار نیستم و میگسارمش
کوه میانه را کسی از جا تکان نداد
ده سال دیر آمده بودم، زمان نداد
موی سپید را فلکم رایگان نداد
جان دادهام برابرش و از تو دارمش
ای بودنِ بهندرت اویش کنار من
ای بخت غیرممکن من در کنار او
بعد از هزارویک شب در انتظار او
من احتمالبودن یک در هزارمش
زور نگاهداشتنش را ندارم و
راه نگاهداشتنش را ندانم و
از منعکردن از سفرش ناتوانم و
ناچارم و بهدست خدا میسپارمش