شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

...

زیرا که دست‌هایت نرده‌های بیمارستان بود
و رنگ قرمز خون
...

...

ای مزاحم روز
ای که خون مچاله‌ی ما 
در دست‌های...

...

ای خدای خوب
که به دامن خورشید پناه برده‌ای 
ای متعال...

و خون دو روزه‌ای
که از پشت‌بام سرازیر شد
و آن‌قدر بالا آمد
...

پناه بردم به رنگ سفید
و فراموشت کردم
از کاغذها گذشتم
راه افتادم میان...

شعرها

آیینه می پرسد: چطوری؟!

آیینه می پرسد: چطوری؟!

بابک دولتی

یک تفنگ 

یک تفنگ 

مجتبی هژبری

برای خداحافظی اومدم

برای خداحافظی اومدم

حامد ابراهیم پور

پنج شعر از سیروس نوذری

پنج شعر از سیروس نوذری

سیروس نوذری