شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

رویداد الاغی

دوستی داشتم، که دوستش داشتم زیاد! عشق می‌کردیم با هم! صبحانه‌یِ چه روزهایِ من بود. غم‌کِشَش بودم و تلخی‌هایش را در عسل و معاشقه و مربا گم می‌کردم، تا نیست می‌شدند. همین هست و نیست یک‌هو شد مشکل ما. هرچه هست بود، نیست شد و هرچه نیست بود و نباید، هست شد. من هم تا به خودم آمدم، دیدم؛ اَکِه هِی، گیجم، خُلم، کچلم، دستم تکان می‌خورد و عازم سفرم. وصله به کار ناجور شده بودم، تا هرچه بدجور بود جور شود. جور شد و بساط ما هم چیده شد و کلن هرچه بود رفت.
سالی بعد، روزی از خواب پریدم. قبلش در خوابم صبحانه بود و نورِ فراوان بود. با غمی پریدم. آهی کشیدم و رفیق هم‌خانه در خواب لرزید. روز از صبحانه و نور گذشته بود. نان‌های توی آشپزخانه خشک شده‌بودند. بیرون سرد بود و آفتاب بی‌رمقی داشت. اعتراف می‌کنم، آن روز و آن‌جا، تنها وقتی بود در عمرم که دوست داشتم برای دوستی، زار زار گریه کنم! گریه نکردم اما!
 

مهدی عرب اسدی

شعرها

جاده‌ای سوخته مانده‌ست؛ و اخگرهایش

جاده‌ای سوخته مانده‌ست؛ و اخگرهایش

بابک دولتی

دیر کردی پس چه شد؟ در من تب دلشوره‌یی‌ست

دیر کردی پس چه شد؟ در من تب دلشوره‌یی‌ست

فرزانه میرزاخانی

دست نگه دارید‌!

دست نگه دارید‌!

فرخنده حاجی زاده

از آسمان شبحی روسیاه مانده فقط

از آسمان شبحی روسیاه مانده فقط

بابک دولتی