شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

می‌خواهد این‌جا چهره‌ای مغشوش بگذارد

می‌خواهد این‌جا چهره‌ای مغشوش بگذارد
می‌خواهد آن‌جا یک لبِ خاموش بگذارد
دستی که می‌چیند جهان را مثل یک شطرنج
می‌خواست این‌جا مرگِ دوشادوش بگذارد
عشق است، میل‌اش می‌کشد در داستان‌هایش
هی آدمِ دیوانه‌ی مدهوش بگذارد
تصمیم می‌گیرد مشیری را در آن کوچه
یا چشم‌در‌راهی به خاکِ یوش بگذارد
بلقیس را می‌گیرد از نزار قبانی
تا درد را بر هستی‌اش منقوش بگذارد
آن‌گونه دنیا را جنون‌آمیز می‌چیند
تا این‌که ونگوگ پای عشقش گوش بگذارد
عشق‌است، می‌دانی؟ نمی‌خواهد در این تقویم
جایی برای فصلِ نوشانوش بگذارد
حالا منم با داستانی گنگ و بی‌فرجام
می‌ترسم او این قصه را مخدوش بگذارد
لطفاً بفرمایید اگر از شهرِ من رد شد
بر گندهایی که زده سرپوش بگذارد

بابک دولتی

تک نگاری

شعرها

کابوس

کابوس

امیربهادر کریمی

سه شعر برای گرگ و ماه

سه شعر برای گرگ و ماه

محمود بهرامی

همه‌چيز از یک دعوتنامه شروع شد

همه‌چيز از یک دعوتنامه شروع شد

مجتبی هژبری

برای این روزهای ایران...

برای این روزهای ایران...

کبری موسوی‌قهفرخی