...
سنگم را
به اعماقِ رودخانه
پرتاب میکنم
و جهان
از دست نخواهد داد
چیزی را
سنگم پرواز میکند
و سرانجام
در روانِ رودخانه
آرام میگیرد!
مادرم
رویِ روزنامهها
سبزی
پاک میکند!
گلنساء
تکههایِ عشق را
میزاید امروز
و خواهرم
میکاود آینه را
زیرا
دیداری محرمانه
در قورخانه
خواهد داشت.
باور کن
اعتصابِ درونی من
به زیانِ کسی نیست
و این اتفاقِ نادر
بسیار ساده است.
شاعری گمنام
در جادهای متروک
سنگی را
به اعماقِ رودخانه
پرتاب کرده است
همین!