شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

حالا که چشمم شده انزلی

...

حالا
که چشمم شده انزلی
مرداب ماسیده از
اشک و انتظار
و تیک
که نمی‌رسد به تاک
و سکوت
پراکنده در
حجم این اتاق
و در
که رو به هیچ فردایی
باز نمی‌شود
و من
که در آغوش خویش
پیچیده
پیچانده خود را
به خود
حل می‌شوم
در بالش زیر سرم
بی مرغابی
بی کلک
به همین غروب پیش از این
به موسیقی لحظه‌ای‌
که مرا
وصل می‌کرد به من
که مرداب چشم‌هایم
که انزلی
بی کلک
بی مرغابی
چسبانده لب به سکوت
و شطرنج کف اتاق
محرم رازی
سر به مهر

علیرضا مجابی

تک نگاری

طنز ترکیبی

طنز ترکیبی

آرش نصرت‌اللهی

شعرها

درخت زندگی 44

درخت زندگی 44

علی ثباتی

زیرپوست شهر

زیرپوست شهر

محمود معتقدی

بی‌شرف های دور من: بسیار

بی‌شرف های دور من: بسیار

فرزین منصوری

در گلوگاه اصلی شکم

در گلوگاه اصلی شکم

رسول کاوه