شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

تنگسیر*

 

زمان پلی در مه بود ـ یک مسیرِ غریب ـ
و ما که راهیِ این غربتِ خطیر شدیم
تنِ کویری‌مان بی‌حضورِ باران سوخت
برایِ عشق سفر کرده و مسیر شدیم
(بهایِ سنگینی بود شعر گفتنِ ما
بر آب و آتش راندیم تا اثیر شدیم)
برقص، حرف بزن، شعرِ عاشقانه بخوان
نگو چگونه دو تا عاشقِ فقیر شدیم
زنِ اثیریِ من، باز هم برقص که ما
میانِ آتش و رُس شعله‌ای نذیر شدیم1
برای شاعرها زندگی توهم بود
و نخوتِ باران بود و ما کویر شدیم
شروعِ واقعه‌ای تلخ و ناگزیر شدیم
شروعِ قارِ مترسک وَ باغِ خشک‌شده
هزاروسیصدوهفتادوچند تیر شدیم
شبی که بوسه‌ی ما لایِ دود گم شده بود
شبی که تاریکی رخنه کرد و قیر شدیم
شبی که باران بر سقفِ خانه‌ها ترکید
شبی که محوِ فریادِ «یا مُجیر» شدیم…
… به موش فرض‌شدن اعتراض کردیم و
برایِ آزادی، عشق، «تنگسیر» شدیم2
فرار کردیم از کوچه‌ها، خیابان‌ها
فرار کردیم؛ اما شبی اسیر شدیم
کلاغ‌ها همه‌ی باغ را گرفتند و
دو تا پرنده‌ی غمگین، دو گوشه‌گیر شدیم
شبانه ما را از هم جدا               جدا کردند
وَ صبح هر دویمان رفته‌رفته پیر شدیم

پی‌نوشت:
* غزلی با تغییری در فرم
1. «آتش و رس»؛ داستانِ کوتاهی از شهریارِ مندنی‌پور، مجموعه‌داستانِ ماه نیمروز، نشرِ مرکز.
2. تنگسیر؛ رمانی از صادقِ چوبک.
 

بهنام مؤمنی

شعرها

...  دور بودم در خاطره‌ای که پدر با خود نبرده بود

... دور بودم در خاطره‌ای که پدر با خود نبرده بود

فرحناز عباسی

سطور بی تعبیر

سطور بی تعبیر

مهشید رستمی

چیزی از من در تَنده‌ی پدر جا ماند

چیزی از من در تَنده‌ی پدر جا ماند

مایرام تکیه‌ای

شب را که ورق بزنی

شب را که ورق بزنی

علیرضا ملک زاده