شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

وا می‌دارمت
ای دهان‌ گم‌کرده
ای که گویی دارد دندان‌هات...

از دوپا آویزانیم
از سرشاخه‌ی سپیدارانی
که باغ را دور زده‌اند،
...

با سنی در حال آب‌شدن
در مدارِ شهری زوری
خط استوایْ  درازای کمربندم

تمامش بو می‌داد
و تن‌ها می‌خواستم ببوسمش
لبانم گیره‌ی تهی...

هنوز  سپیده اندكی جان دارد
گمانم یك پاسبان  دارد
سربازان وظیفه را به...

چهاردست در دامـنه
خیالِ معلقِ خمیرْ در خلأ
که هیچ نباشد جز شَر
جز مرگ از...

    هو هو 
           کو کو 
...

دو آشیان تهی‌شده از تتمه‌ی تخم‌هاشْ
       ...

شعرها

در برهنگی بلندترین شب سال

در برهنگی بلندترین شب سال

مهتاب موسوی

آیینه می پرسد: چطوری؟!

آیینه می پرسد: چطوری؟!

بابک دولتی

از آسمان شبحی روسیاه مانده فقط

از آسمان شبحی روسیاه مانده فقط

بابک دولتی

غزل بی خنده‌ات آرایه‌ای دلخواه کم دارد

غزل بی خنده‌ات آرایه‌ای دلخواه کم دارد

احد متقیان فر