شعرها

صوت ها

ویدئوها

کتاب ها

سراب

خیابان پر از حماقت بود
و مرگ فریاد می‌شد
عابران کوچه‌های انتظار
بر دوراهی‌های تو در تو
آب در سراب می‌ریختند
وطن در خویش گم
درختان دار بیداران
و حلقه‌ها به حلقوم حلق 
محکم‌تر
اسیر مانده بی‌خبر
بگو چگونه ره برم به در
از این شب سیاه بی‌سحر

رضا محمودی‌حنارود

شعرها

 همیشه عیدها روشن بودی

 همیشه عیدها روشن بودی

سوری احمدلو

در ساعات معینی از شبانه‌روز

در ساعات معینی از شبانه‌روز

مظاهر شهامت

قدمت را بزن، نمی فهمند

قدمت را بزن، نمی فهمند

محمود صالحی‌فارسانی

دیر کردی پس چه شد؟ در من تب دلشوره‌یی‌ست

دیر کردی پس چه شد؟ در من تب دلشوره‌یی‌ست

فرزانه میرزاخانی